تبليغاتX
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زيبا ساز ، نایت اسکین
شـــــــــــــــــــاهزاده ی آرزوهــــام

شـــــــــــــــــــاهزاده ی آرزوهــــام

من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...

زمـــــــــــــــــستان را تحقیــــــــر نکنید...

 بهـــــــار هر چه دارد از زمستان است...

+نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت21:3توسط آتنـــــــــا | |

سلام دوستان حالتون خوبه؟

من که اصلا حالم خوب نیست....

سرما خوردم حســـــــــــــــــــــــــــــــابی!!!!

چیه خنده داره؟

به چی میخندید؟ 

خواستم با بقیه متفاوت باشم گفتم تو تابستون سرما بخورم....

 

بله؟؟؟  آهان.. بله!  ارغوان خاله هم خوبه....

امروز شده 15 روزه.... 

بابای ارغوان رفته مسافرت (آلمان)...Superhero

ارغوان Baby Girlهم به همراه مادرش Hippieبارو بندیلشو جمع کرده اومده خونه ی ما....

الهی که من فداش بشم....

تازه من تختمو دادم به ارغوان تا روش بخوابه...

دقت دارید من چه خاله ی فداکاری هستم...

ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نه!!!!

نمیذارن من بوسش کنم... حتی نزدیکش برم.... آخه سرما میخوره....

حالا من چی کار کنـــــــــــــــــــــــــــــم؟؟؟؟

بچه ها یه خبر...

مـــــــــــــــــا خونمـــــــــــــونو فروختیــــــــــــــم....

دیگه باید از اینجا بریم....

من کلی گریه کردم... آخه خونمونو خیلی دوست دارم....

من اینجا بزرگ شدم.... اینجا خونه ی پدریه...

ولی مثل اینکه فقط من خونمونو دوست دارم... چون بقیه از فروشش خوشحالن...

در حال حاضر هم یه جا دیگه خونه خریدیم...

فعلا درگیر جابه جایی هستیم....

من تو عمرم اثاث کشی نکردم...

خیلی واسم سخته!!!!

کی حال داره سه طبقه خونه رو جمع کنه؟؟؟

فعلا که دوستان من باید برم....

 و تا نرفتم خونه ی جدیدمون آپ نمیکنم... و البته کمتر میام وب....Computer

شاید از صدقه سریه خونه ی جدید یه adsl گرفتم...

تصمیم دارم آپ بعدیم ادامه ی داستانم باشه....Reading a Book

و یه وب خوشگل هم واسه ارغوان نی نی هم بسازم... و عکساشو بذارم توش...

خب دیگه من برم داروهامو بخورم....

فعلا خداحافظی...Balloons

تو خونه ی جدید میبینمتون....Arabic Veil

+نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت11:52توسط آتنـــــــــا | |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام....

می خوام از خوشحالی جیغ بکشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم....

پس لطفاً گوشاتونو بگیرید...

أأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأ....

آخی... سبک شدما....

می دونید چی شده؟؟؟؟ نمی دونید که... کی می دونه؟؟؟؟

هر کی می دونه دستاش بالا.....

عزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززیز دل خاله به دنیا اومده...

نفس خاله به دنیا اومده...Baby Girl عشق خاله به دنیا اومده.... الهی من براش بمیرم.... خداااااااااااااااااااااااااا...

من نمیتونم احساساتمو کنترل کنم.... خدا جون متشکریم... خدا جون متشکریم....

خب بذارید چند تا نفس عمیق بکشم بگم چه خبره....

عزیز دل خاله قرار بود ۲۵ خرداد به دنیا بیاد.... اما... ۱۶ خرداد من به همراه خواهرم رفتم بیمارستان تا آزمایش بده... که یهو گفتن باید بستری بشی و نی نی تو به دنیا بیاری....

نبودید ببینید من چه ذوق مرگی شده بودم...از این طرف بیمارستان می پریدم اون طرف بیمارستان... بنده خدا خواهرم شوکه شده بود گریه اش گرفته بود... می گفت من آمادگی ندارم... به من گفته بودن یه هفته دیگه....در عوض خواهرم من از خوشحالی جیغ میزدم.... گوشیو برداشته بودم به هر کسی که به ذهنم میرسید زنگ میزدم....

خلاصه شوهر خواهرم رسید.... از خوشحالی میخندید و می لرزید.... تا حالا اینجوری ندیده بودمش...

طولی نکشید که دیدم حیاط بیمارستان از فک و فامیلای ما و شوهر خواهرم پر شد....

Arabic VeilRed HairChefHippieHippieHippieHairdoWhite HairQueen

آقایان و خانم های محترم.... تا ۹ صبح عین جغد چشمای هممون باز بود... خواهر ما نزایید که نزایید...

دیگه میخواستم برم بالا بگم...

بجنب دیگه حوصلمون سر رفت....۲۴ ساعته رفتی اون بالا نمیای پایین... زیبای خفته که نمیخوای به دنیا بیاری...

اما در همون لحظه.... پرستار اومده گفت نی نی تون به دنیا اومده....

دیگه اونجا همه همدیگه رو ماچ میکردن...کاری نداشتن تو محرمی یا نا محرم... اصلا فامیلی یا غریبه... هر کی میومد جلو ماچش میکردن.... خلاصه به هوای نی نیه ما، همه یه دل سیر همدیگه رو ماچ کردن....

اول دو تا مامان بزرگا رفتن بچه رو دیدن اومدن.... مامانم چون اولین نوه اش بود.... تا اومد زد زیر گریه....

گفت عین یاس میمونه.... سفیدو ناز.... خلاصه اونا هی تعریف میکردن و ما غش و ضعف می کردیم... بعد شوهر خواهرم رفت تو.... وقتی اومد چشماش گرد شده بود... نفسش بالا نمیومد... فقط یه خنده ی قشنگی رو لباش بود.... سریع تا گفتم آقا سعید.... 

گفت: بچه ها ازش عکس گرفتم... Photographerما همه حمله کردیم طرف گوشیه شوهر خواهرم.... کل بیمارستان داشتن نگامون می کردن...

آخر هم یه خانمه به من گفت: شما چقدر بچه ندیده اید....

منم گفتم معلومه که ندیدیم.... بعد از ۱۰سال برای اولین بار خاله شدم.... میخواین ذوق زده هم نباشیم....

خلاصه.... رفتیم بعد از ۲ ساعت عزیز دل خاله رو دیدیم.....

همه از خوشحالی گریه می کردیم.... تازه الان میفهمم خاله زهرا چی میگفت... نفس خاله.... اسمش از آریانا به ارغوان تغییر کرد....

 

اسم عزیز دل خاله
ارغوان خسروی.... الان ۲ روزشه.... در تاریخ ۱۷/۳/۹۰ سه شنبه ساعت ۹ صبح در بیمارستان هدایت به دنیا اومد.... وزنش سه کیلو و پانصدو پنجاه گرم.... قدش هم ۵۱.... بچمون شاسی بلنده....

حالا عکساشو ببینید......

الهم صل علی محمد و آل محمد..... بچمون چشم نخوره الهی......

این همون عکسی هست که باباش ازش گرفت آورد و ما حمله کردیم... اینجا نیم ساعته که به دنیا اومده... 

این هم یه عکس دیگش.... الهی خاله فدات بشه.... نفس خاله.... کپی برابر اصله باباشه....

اینجا لباس پوشیده... اون نی نی هم که پیشش خوابده... اسمش ماهانه...

الهی من بمیرم.... نفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس خاله.... دوستان من واقعا دیگه نمیتونم ادامه بدم.... نمیتونم ابراز احساسات نکنم...

دوستان عزیز امیدوارم.... منو ببخشید که سرتونو درد آوردم.... امیدوارم شماها هم .... خاله... دایی... عمو... عمه... و... یه روزی پدرو مادر بشید....

دوستتون دارم بای.

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت16:55توسط آتنـــــــــا | |

اگه کسی دلتو شکوند صداشو در نیار...

یه روز دلش میشکنه و صداش در میاد...

+نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت19:51توسط آتنـــــــــا | |

سلام دوستای گلم خوبید؟؟؟؟

من اومدم... خوش اومدم...
دلم براتون یه ذره شده بود....
تو این مدت که نبودم انقدر اتفاقات جور واجور و عجیب غریب برام افتاده که نگو و نپرس!
زندگیم شده بود عین این فیلم هندیا...
بنابراین ترجیح میدم دهنمو ببندم و هیچی نگم....

خب دوستان دو تا خبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر:Hello
من الان خیلی عجله دارم زود بگمو برم...

اول اینکه:
من دارم بعد از 10 سال خالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهBaby Girl میشم....

انقدر خوشحالم که حد نداره....
جیگره خاله دختره... Girl Powerقربونش برم به احتمال زیاد هم اسمش آریانا هست...
تو ماه خرداد هم به دنیا میاااااااااااااااااااد...

دوستان لطفا درخواست شیرینی نفرمایید که معذوریم..
حتی شما دوست عزززززززززززززززززززززیز...


خبر دوم:
من امشب (چهارشنبه) دارم تشریف فرما میشم

 (چه نوشابه ای واسه خودم باز کردم) جنوب...
دیگه میرم اونجا میمونم...
إإإإإإإإإإإإإ.... چرا دماغم دراز شد....
خیل خب بابا دروغ گفتم نمیمونم...
دارم میرم دوشنبه یا سه شنبه میام...
بچه ها امسال مشه چهارمین سالی که میرم مناطق جنگی رو مبینم....
انقدر خوشحــــــــــــــــــــــــــــــالم...
خب دیگه برم وسایلمو جمع کن که 10 شب باید راه آهن باشم....Superhero
                            

دوستتون دارم..

  خدافظی کن....Balloons

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت19:42توسط آتنـــــــــا | |

سلام سلام سلام...

خوبــــــــــــــــــــــید...

من اومدم با ادامه ی داستانم ببخشید دیر شد...Reading a Book

خب گفتم ببخشید... ای بابا... من که عذر خواهی کردم...

راستی یه موضوعی رو باید بهتون بگم...

من این داستانو به درخواسته یکی از دوستانم به اسم آقای ابرام خان بلوچ نوشتم و دارم مینویسم... خواستم که همگی بدونید...

خب طبق معمول اونایی که با مشکیه دیالوگ مستقیم نقش های داستانه و اونایی که با بنفشه گفته های راوی هست...

حالا بخونید:

راستی الهی هر کی نظر نده کچل بشه....

خب حالا بخونید...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سعید حسابی از حرف پرستو حرصش گرفته بود...

تقریبا همه ی بچه ها داشتن نگاهش میکردن... یه نفرت عمیقی نسبت به پرستو تو وجودش پیدا شده بود...

میخواست انتقام بگیره. از پرستو از همه...

رفت و روی آخرین صندلی نشست... خیلی ناراحت بود. بهش توهین شده بود... عصبی بود...

مرتباً حرفای پرستو واسش تکرار میشد... هر دفعه با یاد آوردنش مشت هاشو گره میکرد....

صد دفعه تو ذهنش لحظه ای که با پرستو بحثش شد رو مرور کرد و هر دفعه تو خیالش یه جواب دندون شکن بهش میداد...

مدام تو این فکر بود چجوری جلوی همه ضایش کنه...

نفهمید که چه مدته که تو فکره...

فقط صدای همهمه ی بچه ها رو میشنید که از خوشحالی جیغ میکشیدنو تو سرو کله ی هم میزدن....

هادی از سر کلاس داد زد....

- آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای سعید بیا که رو شانسی...

سعید که میخواست خودشو خونسرد نسبت به موضوع پیش اومده نشون بده....

با خنده گفت:

- منو خوش شانسی؟؟؟؟ چاییدی.... از این خبرا نیست...

هادی چشمکی زدو گفت:

- فعلا که هست.... استاد حصاری نمیاد، برو حالشو ببر...

سعید با قیافه ای حق به جانب گفت:

- بین این همه آدم حالا چرا من فقط برم حالشو ببرم؟؟؟؟؟

- واسه اینکه تو کل کلاس فقط تو پلانتو نکشیده بودی... خدایی عجب شانسی داری... حالا اگه ما نمیکشیدیم حصاری تا الان اومده بود که هیچی،  به خاطر پلان نکشیدن پرتمونم میکرد بیرون....

- خب دیگه مثل اینکه من سعیدمااااااااااااا... باید یه فرقی با شما ها داشته باشم...

کم کم بچه ها از کلاس رفتند بیرون...

تنها سعید موندو فکرو خیالش... تازه از جاش بلند شده بود تا کیفشو برداره بره که نیکی با اخمای تو هم رفته وارد کلاس شد...

سعید انقدر شوکه شده بود که در جا نشست سر جاش...

نیکی با عصبانیت گفت:

- دست شما درد نکنه.... اگه نمیخواستید زنگ بزنید نمیزدید ولی این چرت و پرتا چیه رفتید گفتید؟

سعید دوباره از جاش بلند شدو گفت:

- چی میگید شما؟؟؟ چی گفتم؟ به کی گفتم؟ منظورتونو نمیفهمم...

- نبایدم بفهمید... یعنی نمیخواین که بفهمید. خب خودتونو زدید به اون راه... مگه من از شما چی خواستم؟ فقط گفتم تو درسا کمکم کنید تا بتونم پاسشون  کنم همین... نه کمتر نه بیشتر...

اون وقت رفتید به آقای وارسته گفتید من به شما شماره دادم واسه اینکه با هم....

سعید نذاشت حرف نیکی تموم بشه و با تعجب گفت:

- امـــــــــــــــــــــــــیر؟ امیر به شما چی گفته؟ بخدا من فقط ...

- بسته... نمیخواد هیچی بگید... شما هم لنگه ی بقیه اید...

و رفت...

دیگه سعید داشت سکته میکرد...بلند بلند با خودش حرف میزد...

 امروز چه خبره؟ چرا همه اینجوری شدن؟ امیر چی به این دختره گفته؟ من که بهش گفتم به نیکی زنگ نمیزنم... فکر نمیکردم انقدر امیر پست باشه... بعد از این همه سال الان باید بشناسمش...

سریع کیفشو برداشتو از کلاس رفت بیرون ....

گوشیشو در آورد شماره ی  امیر و گرفت....

20 باربه گوشیش زنگ زد اما تنها چیزی که میشنید صدای زنی بود که میگفت: مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد...

کجا باید میرفت؟؟؟ کجا دنبالش میگشت؟

رفت خوابگاه.... اونجا باید منتظرش میموند....

داشت دیونه میشد... و همچنان مشترک مورد نظر در دسترس نبود...

سه ساعتی میشد که منتظرش بود... اما همون سه ساعت اندازه ی 3 سال گذشت... کلی حرف آماده کرده بود تا به امیر بگه...

اما نه با عصبانیت! در کمال خونسردی بگه که چرا در حقش اینطور نامردی میکنه.

گوشیش انداخت رو تختش و رفت تا یه آبی به صورتش بزنه...

فقط 5 دقیقه بود که از گوشیش دور شده بود...

وقتی برگشت  با نا امیدیه تمام گوشیشو برداشت که دید یه پیامک از امیر براش اومده... سریع مسیجو خوند:

"سلام داداشی من با ندا بیرونم امشب نمیام خوابگاه....منتظرم نباش."

امیر تقریبا 2 ماهی میشد که با ندا آشنا شده بود...

سعید فورا شماره ی امیرو گرفت:

و این بار گوشیش خاموش بود....

از عصبانیت گوشیو پرت کرد زمینو داد زد :

لعنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتی...

عوضی... حالم ازت بهم میخوره... به تو هم میگن رفیق...لعنتی من که گفتم کاری با این دختره ندارم چرا خوردم کردی؟ چرا خرابم کردی؟ چرا؟

حرفامو به کی بگم؟ به درو دیوار؟؟؟؟؟

سعید از شدت فشار عصبانیت رو به انفجار بود...

خودشو روی تخت انداخت و ترجیح داد تا هیچی نگه.... حرفاشو باید به کی میگفت؟ کی گوش میداد؟ کی دلداریش میداد؟ سکوت بهترین راه حل بود...

سعی میکرد تا بخوابه...

انقدر فکرکرد و فکر کرد که خسته شد...

به ساعت نگاه کرد، عقربه ها داشتن نیمه شبو نشون میدادن... کلافه شده بود... هوا سرد بود اما اون حسابی عرق کرده بود... پتو رو کنار زدو از رو تختش بلند شد...آروم آروم در طول اتاقش قدم می زد... تمام فکرش مشغول ماجرای صبح بود... چی شد که این اتفاق افتاد؟ این سئوالی بود که واسش هیچ جوابی پیدا نمیکرد....

با پیش اومدن این اتفاق مغزش هنگ کرده بود... از صبح یه چیزی راه گلوشو بسته بود.. یه چیزی مثل تیغ. بُرّنده...

درجا وسط اتاق نشست و سرشو گرفت بین دو تا دستاش

بغضش شکست... حالا اشکاش بی محابا می ریخت... مثل قطره های بارون... یک راست از چشماش می افتاد روی گل های فرش...

امیر از بهترین دوستاش بود، دوست دوران بچگی... باهم بازی میکردن... مثل دو تا داداش بودن... از معرفت و مرام واسه هم کم نمیذاشتن...

مشکل امیر مشکل سعید بود... خوشحالی امیر خوشحالی سعید بود... غم امیر غم سعید بود...

اصلا امیرو سعید یکی بودن...

حالا چی شده که این یکی بودن از بین رفته؟ واسه یه دختر؟؟؟؟

هر چیزیو میتونست تحمل کنه جز نامردیه کسی که جای داداشه نداشتش بود...

تا خود صبح پلک روی هم نذاشت...

هوا روشن شدو چشمای اون بسته شد....

شاید هنوز 1 ساعت نشده بود که خوابش برده بود که از صدای باز شدنه در از خواب پرید...

امیر بود...

با لبخند اومد تو وگفت:

- سلام داداش چطوری؟ بیدارت کردم؟ چرا زیر پنجره خوابیدی؟

چشمات چرا قرمزه؟؟؟

سعید بدون هیچ حرفی فقط به امیر نگاه میکرد...

امیر آروم آروم به طرف سعید نزدیک شد و جلوش نشستو گفت:

- چیزی شده؟

سعید در کمال خونسردی گفت:

- چیزی؟ نه! فقط یه حرفیه که از دیروز توی گلوم گیر کرده و تا نگم راحت نمیشم.

امیر با دلشوره ای که تو چهرش پیدا بود گفت:

- چی داداش؟

- نگران نباش، چیز خاصی نیست... فقط از این تظاهر کردنات حالم به هم میخوره... از این داداش گفتنات حالم بهم میخوره... از آدم فروشیت حالم بهم میخوره...

کم کم صدای سعید داشت بلند و بلند تر میشد...

حالم ازت بهم میخوره... حالم از خودم بهم میخوره که انقدر احمقم که تا حالا نشناختمت.... تو یه کثافتی... یه عوضی... یه آشغال که واسه رسیدن به خواستت همه رو میفروشی حتی منو... البته من کیلو چندم؟ سعید کیه؟؟؟؟ سعید کدوم خریه؟سعید بنداز کنار...

امیر خیلی عوضی هستی خیلی... چیه چرا لال شدی؟؟؟؟؟

من هنوز گوشام درازه... خالی ببند. منتظرم... دوباره آسمون ریسمو بباف و بگو اشتباه میکنم....

چرا هیچی نمیگی لعنتی؟

امیر از جاش بلند شدو گفت:

- توضیح میخوای؟ باشه توضیح میدم. حقیقتو میخوای؟  باشه حقیقتو میگم... همه چیو میگم...

سعید پوز خندی زدو گفت:

- بگو دروغاتو میشنوم... زود باش منتظر خالی بندیات هستم.... دِ بنال...

- اسمشو هر چی میخوای بذار... اما من راست میگم...

مسعود صادقی رو که میشناسی؟ الان 3 ساله که باهاش رفیقم... 3 سال پیش برام تعریف کرد که کسی رو که عاشقشه داره از دست میده....

یعنی جریان از این قرار بوده که با خواهر دوستش رفیق میشه... 7 سال با هم بودن...

بعد از 7 سال میره خواستگاریش ولی خانواده ی دختره قبول نمیکنن... اونم هی میره و میاد... هر دوتاشون همدیگرو دوست داشتن اما خانواده دختره نمیذارن... تا اینکه یه موضوعی پیش میاد و خانواده دختره قبول میکنن اما این بار دختره مخالفت میکنه و حاضر نمیشه که باهاش ازدواج کنه...

سعید بی حوصله گفت:

- خب این چرتو پرتا به من چه؟

امیر آهی کشیدو گفت:

- روزی که من نیکیو دیدمو رفتم آمارشو از پدرام گرفتم فهمیدم نیکی همون دوست دختره مسعودِ...

واسه اینکه مطمئن بشم زنگ زدم به مسعود و آمارشو گرفتمو فهمیدم خودشه...

نیکی اصلا شوهر نداره اما واسه اینکه واسش دردسر درست نشه به همه میگه ازدواج کرده... مسعود انقدر عاشق نیکیه که هنوزم دنبالشه... هر کسی رو هم ببینه که دورو بره نیکی میپلکه بلا ملا سرش میاره... واسه همین من امروز اون حرفو به نیکی زدم... واسه اینکه دیگه سراغ تو نیاد.. واسه اینکه دورتو یه خط قرمز بکشه...

سعید به جون بابام که میدونی تمام زندگیمه من نامرد نیستم... یه دختر ارزش اینو نداره که من در حقت نامردی کنم... تو در موردم چه فکری کردی؟ دلم شکست سعید... من به خاطر اینکه تو، تو دردسر نیفتی این کارو کردم...

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

خب دوستای گلم خوندید؟

تا اینجاش چطور بود؟

نظر یادتون نره... خدافــــــــــــــــــــــــــــــظیBaby GirlBalloons

+نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت23:32توسط آتنـــــــــا | |

  سلام سلام...

چند تا از عکسای طاها رو گذاشتم...

زود ببینید...

آخه بچه جون تو کمد رفتی چیکار؟؟؟

کجا رو داری نگاه میکنی نفس من؟؟؟؟

الهی من فدای اون دستای کوچولوت بشم...

فدای اون چشمای قشنگو متعجبت بشم...

اینجا طاها اومده پـــــــــــــــــــــــــــارک....

عزیز دلم... آفتاب افتاده تو صورتت؟؟؟

اذیتت میکنه؟

برم دعواش کنم؟؟؟؟؟

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...

پفک خوردنشو ببین....

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

چقدر طاهای من نازه...

فدای اون نگاه معصومت بشم من....

زیر اون نگاه معصوم یه عالمه شیطنت قایم شده...

وای کمک... طاها داره شیطنتتشو شروع میکنه...

از این نگاهش معلومه...

وای وای وای....

خدا خودش رحم کنه...

حالا دیگه وقته لالاست...

انقدر بازی کرده خسته شده...

اینجا دیگه شارژ طاها تموم شده...

خوابه خوابــــــــــــــــــــــــــــــه...

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت18:21توسط آتنـــــــــا | |

ای دانشجو....!

به گوش باش که چونان که هنگام امتحانات پایان ترم فرا رسید نکات زیر

را به خاطر بسپار که به پاس همه ی درس ها نائل شوی!!!!

1- زین پس تا آخرین روز امتحانات خواب بر تو حرام باد!Night

2- تلوزیون را ولو اینکه مختار نامه ای پخش کند بی خیال همی شو که وقت بس ناجوان مردانه تنگ است...

3- دیر بخواب و زود وخی (وخی: زود بیدار شو)!!!!

4- شبکه گسترده جهانی را تعطیل کن ولو به سبب 360 آپ همی کردن!!!!Computer

5- پارک و سینما و کافی شاپو اینترنت تا آخرین روز امتحان مکروه گردد!!!!!!!!!!

6- کتاب فقط کتاب درسی... (با توجه به اینکه در ایام امتحانات همگی عجیب به سمت مطالعه غیر درسی گرایش داریم!!!!)Reading a Book

7- موبایل بازی اعم از اس ام اس و بلوتوث ممنــــــــــــــــــــــــــــوع!!!

8- حمام کردن بیش از نیم ساعت و یک بار اصلاحیدن صورت در هفته حرام است!!!

9- صله ارحام و عروسیه شوهر دختر عمه ی همسایه ناتنی بر تو واجب نمی باشد... نــــــــــرو! 

10- پاچه خواریه استاد را از یاد مب که جزو واجبات است و ثواب هم دارد و بسی تو را در پاسیدنه درس یاری میکند....

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت20:52توسط آتنـــــــــا | |

سلام دوستای گلم خوبید؟؟؟

شرمنده که دیر شده....

من هر دفعه میام با کلی شرمندگی میام...

خب طبق معمول اونایی که با مشکیه دیالوگه مستقیم نقش های داستانه و اونایی که با بنفشه گفته های راوی هست...

حالا بخونید:

 

سعید خودشو روی صندلی انداختو نفس عمیقی کشید.... امیر در حالی که ساندویچ رو قورت میداد گفت:

- چیه؟ چی شده؟؟؟

- هیچی.. مگه قراره چیزی بشه؟

- نه گفتم شاید بخوای چیزی بگی اما اینطور که معلومه خفه شدی... بیخیال ساندویچتو کوفت کن...

- امیر؟

- هان؟

- هیچی...

- إی بمیری تو خب بنال بگو چیشده؟؟؟؟ یه ساندویچ داریم میخوریما... زهر مارمون کردی... دِ بنال تا از فضولی دق نکردم....

- دیدی؟

- إی خدا... من به درگاهت چه خطایی کردم که این چلمنگ باید بشه دوست صمیمیه من؟؟؟؟؟؟ خب چرا تلگرافی حرف میزنی؟؟؟؟؟ بگو چی شده؟ چیو باید میدیدم؟

- نیکیو...

امیر در حالی که سعی میکرد خودشو جوری نشون بده که اصلا متوجه نشده بوده که نیکی با سعید حرف میزده... بلند چند تا سرفه کرد انگار که غذا پریده تو گلوش با تعجب گفت:

- نــــــــــــــــــــــیکی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

-چی شده امیر؟ داری به سلامتی خفه میشی؟؟؟؟

- چرت نگو. نیکیو کجا دیدی؟

- همین چند دقیقه پیش...

- خب؟

- هیچی دیگه...

- خاک برسرت واسه یه دیدن این همه وقت منو گرفتی؟

- پس انتظار چی داشتی؟؟؟؟

- هیچی بی خیال...

- راستش امیر...

- هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــان؟؟؟؟ میزنم بمیریا.... خب بگو دیگه...

- بهم ش... ما... ره داد...

اینبار دیگه واقعا امیر جا خورد. نوشابه از دستش افتادو ریخت رو زمین بی توجه به نوشابه ای که روی کفشش ریخته بود با چشمانی گرد به سعید نگاه کردو به حالت فریاد گفت:

- شمــــــــــــــــــــاره داد؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

- نه... یعنی آره... مگه چی شده؟؟؟؟

- تو هم گرفتی؟؟؟

- خب آره. نباید میگرفتم؟؟؟

- معلومه که نباید میگرفتی خره... اون شوهر داره. این همه دختر رفتی از یه شوهر دار شماره گرفتی؟

- چته امیر؟ چرا داد میزنی؟ صداتو بیار پایین همه میشنون. قتل که نکردم شمار...

امیر در حالی که حسابی قرمز شده بود پرید وسط حرف سعیدو گفت:

- احمق جون این همه سال تو این دانشگاه خراب شده رفتی و اومدی با یه دختر هم رفیق نشدی... حالا سال آخری داری واسه خودت دردسر درست میکنی؟؟؟؟ این همه دختر برو سراغ یکی دیگه. اصلا تو اراده کن من واست جورش میکنم.. دور این دختررو خط بکش... این شوهر داره... پسرای عوضی هم رو یه شوهر دار دست نمیذارن تو که دیگه از پاستوریزه گذشتی. اصلا از کجا معلوم این نیکیه مشکل دار نیست ؟ واسه چی با وجود شوهرش باید به تو شماره بده؟

- صبر کن... صبر کن... ترمز دستیو بکش... چی واسه خودت میبریو میدوزی؟ واسه چی گناه دختر مردمو میشوری؟ اون واسه اینکه تو درسا کمکش کنم شمارشو داد تا من یه جورایی معلم خصوصیش بشم همین...

امیر در حالی که از جاش بلند میشد گفت:

- من که به این موضوع مشکوکمو بعید میدونم این جوری که تو میگی باشه....

و از در بوفه رفت بیرون...

سعید سرشو گذاشت روی میز افکار مختلفی از سرش می گذشت... آروم دستشو توی جیبش کردو  کارت نیکیو در آورد... زل زد به کارت... حرفای امیر واسش تکرار میشد...

اون شوهر داره.. از کجا معلوم این نیکیه مشکل دار نیست؟ واسه خودت دردسر درست نکن...

خواست کارتو پاره کنه اما یه صدایی از درونش گفت که الان این کارو نکن....

دوباره شماره رو گذاشت توی جیبشو بلند شدو رفت....

***

شب تو اتاقش چشمش همش به موبایلش بود امیر هم روی تختش دراز کشیده بودو مسیج بازی میکرد... چند بار خواست تا یه مسیجی به نیکی بده اما زود پشیمون شدو به مادرش زنگ زد و با هم حرف زدند...

بعد از صحبت با مادرش رفت کنار تخت امیر نشستو  گفت:

- امیر من یه تصمیمی گرفتم...

- جدی؟ تصمیم کبری گرفتی؟؟؟

- مسخره نشو تصمیم گرفتم شماره ی نیکیو پاره کنم. نمیخوام بهش زنگ بزنم.

امیر از خوشحالی روی تخت نشستو با خوشحالی گفت:

- راست میگی داداش؟

و با خنده دو طرف صورت سعیدو گرفتو بوسید...و گفت:

- میدونستم... میدونستم که دور این دختررو خط میکشی. خودم بهترینشو واست پیدا میکنم....

- دمت گرم امیر جون برادری میکنی در حقم...

- این چه حرفیه من میشه تو فکرتم... اصلا چند وقته یه مورد مناسب واست پیدا کردم بفهمی کیه بهم آفرین میگی....

- نه بابا.. امیر شرمنده کردی بخدا...

- سعید برات از محسناتش بگم  درس خون... دختر خوب... خانم... با حیا... تکه.. یه دونست...

- وااااااااااااااااای کی هست این داف؟ دلمو آب کردی بگو کیه؟

- اون دختره هست همیشه صندلیش چسبیده به میز استاد...

- اقدس یه دستو میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- آفرین دقیقا زدی تو هدف.... پس بلا تو هم از قبل تو نخش بودیا فکر نمیکردم انقدر زود بشناسی... هر چند که تو دانشگاه تکه... یه دونست... معروفه اصلا... ورقیه واسه خودش...

- برو گمشو... منو مسخره میکنی؟

- نه به جون تو....

- دهنتو ببند بخواب... داری چرت و پرت میگی... ببین امیر جون گذرت به منم می افته.. واست جبران میکنم... حســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــابی....

***

چهار روز بعد وقتی سعید رفت دانشگاه استرس عجیبی داشت...

دلهره تمام وجودو گرفته بود اما دلیلی واسش پیدا نمیکرد... سر درد داشتو کسل بود... وارد کلاس شد... دخترو پسر مشغوله حرف زدنو خندیدن بودن...

اون ساعت طراحی فنی داشتن تا چشمش به هادی خورد که داشت از رو پلانه  امیرعلی میکشید یهو با دستش محکم کوبید تو سرشو بلند گفت:

- آخ آخ آخ.. پلان نکشیدم....

پرستو با لبخند به سمت سعید اومدو گفت:

- اما من کشیدم... سلام...

سعید پوز خندی زدو گفت:

- علیک سلام.. گفتم من نکشیدم نپرسیدم که شما کشیدی یا نه؟

پرستو در حالی که سعی میکرد خونسردیشو حفظ کنه گفت:

- مثل اینکه خوبی به ما نیومده اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم من دوتا پلان کشیده بودم میخواستم یکیشو بدم به شما اما مثل اینکه شما دعوا داری هر چند که ضررشو خودتون میبیند.. استاد حصاریو میشناسید که؟؟؟؟؟؟؟؟

- نه نمیشناسم منتظر بودم تا شما استادو به من معرفی کنید... خوب شد معرفی کردید وگرنه میموندم تو خماریش که حصاری کیه...

- شما چه مشکلی با من دارید؟

- شما چه گیری به من دادید؟

پرستو که حسابی عصبی شده بود با صدای بلند سر سعید داد زدو گفت:

-من به شما گیر دادم؟؟؟ من چی کار به کار شما دارم؟؟؟؟؟ شما خیلی اعتماد به نفست بالاست فکر کردی از دماغ فیل افتادی... حالا خوبه یه بچه شهرستانی بیشتر نیستی... چی فکر کردی؟ من دلم واست سوخته که تحویلت میگرم... وگرنه من تو رو آدم هم حساب نمیکنم... فهمیدی یا هنوز تو توهم اینی که من گیر دادم بهت؟؟؟

و پرستو با حرص در کلاسو کوبیدو رفت بیرون...

 

خب دوستای گلم تا همین جا بسته دیگه خسته شدم... هم دستم درد گرفته هم مغزم...

نظر یادتون نره هااااااااااااااا

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت21:59توسط آتنـــــــــا | |

 

آب هم شرمنده ی عباس شد...

 

تو مشکتو تو آب زدی...
                    

           موجای دریا شد آروم....
                                         

                      تا رو به ساحل اومدی...

                                        

                                          بغضی نشست توی گلوم...
                            

همون دم بود غربت دنیا شد نصیبم...

       

      رو لب گل کرد ناله ی های امن یجیبم...
                           

                       بلند شو بنگر که شمشیرارو کشیدن...
              

آخه میدونن بدون تو من غریبم...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت0:26توسط آتنـــــــــا | |